
تقدیم به دوستی که می نویسد و بر بلندای قلم به پای شمع آجین کردنش جمعی هلهله کنانند !
حکایتی تازه نبود . دیده ایم و شنیده ایم بسیار .
همان حکایت حذف قلم از صفحه ی سحر انگیز کاغذ است .
1 - نمی دانم با حذف سی بکار آیا سه تارم باز هم باکره خواهد ماند ؟ با این حساب بنان ای ایران را چگونه خواهد خواهند ؟
2 – فرشچیان ظهر عاشورا را بدون رنگ خون چگونه ترسیم خواهد کرد ؟
3 – رنگ آبی را اگر از کودکانت بگیری آسمان فردا را چگونه تصور می کنند ؟
4 – قافیه ی معشوق را اگر از حافظ بگیری جفنگ پس خواهی شنید
5 – جدول ضرب را اگر از ریاضیات بیرون بکشی ، اقلیدس الهیات پس خواهد داد !
6 – کوه و اسب و کبوتر را اگر از سهراب بگیری ، آن وقت در کنتراست بوم نقاشی اش رنگ تند بوف کور را خواهی دید . آن وقت است که اهمیت دارد که قارچ های سمی غربت برویند یا نه !آن وقت است که در مسجد دور از آب هم نمی توانی طهارت کنی . چرا که به لجنزار رسیده ای
اما قلم . قلم را اگر از نویسنده بگیری ، فکرش در خفا پرده افشانی می کند و آنگاه ریشه می دواند . درختی تنومند می شود . راستی با ریشه هایش چه می کنی ؟ اینجاست که دست به ساطور تک تک انگشتان قلمش را قلم می کنی تا عبرت دیگران شود . ولی سرخی خونش ، مگر خودت وعده ندادی که هر خون نا بحق روزی قائم السیفی پیدا می کند . نمی دانی باد کاشتی و طوفان برداشتی .
این چنین تلخ ترین حکایت 86 را حاکی هستم و غمگین از اینکه تا مدتی نا معلوم این وبلاگ را با بیرق سیاه تزئیین کنم و به سفارش موکد دوستان نزدیک از نوشتن اجتناب .
به احترام مرگ قلم در سرایی که می زییم ، 1 دقیقه سکوت .
پ -ن - ۱ کامنت های این پست به کوری ایادی نادان پرست باز خواهد ماند
پ- ن ۲ - اگر کار خصوصی داشتین آی دی وبلاگ هستش بردارین و تو نظرات بگین که برم سر بزنم
پ-ن۳ - به عنوان آخرین وصیت جدایی نادر از سیمین + اینجا بدون من رو دوباره ببینید ( یا شاید سه باره و الی آخر
