پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
اینجا ایران است (قسمت دوم)
نمی دونید امشب با چه شور و شوقی دارم کلیدای در هم بر هم صفحه کلیدو دوتایکی می کنم
تا برسم به اصل ماجرا و ادامه داستانک . الان که دارم برای شما نطق می کنم صدای گرم استاد ناظریه که داره گوش نوازی می کنه عجب شعری ..........

شبی یاد دارم که چشمم نخفت ( وصف حال منه هان !!! ) ............. شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست ............ تو را گریه و سوز و زاری چراست ؟
واقعا زیباست این شعر شیخ شیراز حضرت سعدی .
نت بودن امشب حکایتی داره از نوع ۸۶ . کارتمون سر بزنگاه تموم شد .چرا که ملت پدر مسنجرو جلوی چشماش اوردند . امیدوارم که شما مثل من دچار لرز نشده باشید . چرا که اینجا تو ولایت ما
هوا چوخ ناجوانمردانه سرد است
و اما اصل ماجرا :
واسه اون دسته از دوستایی که مثل خودم حافظه و هیستری چندان خوبی ندارند یاد اوری قسمت اولو تو دو خط خلاصه می کنم :
علیرضا - یکی از قهرمانای پهلوان منش شهر - که ۳ سال پیش برای ادامه تحصیل از کشور خارج شده بود حالا برای مراسم تدفین پدرش به ایران برگشته ولی برای اون که توی ایرانی که هیچی سر جای خودش نیست - دلیلی واسه موندن وجود نداره ولی .......
۵ شنبه ۲۲ / ۸ / ۸۸
بعد از مراسم ختم همسایه ها روونه خونه ها شون شدند . خونه ی سیاه پوش کاملا بار مصیبت نبود پدر رو به اونا دیکته می کرد . واقعیت داشت اونا تنها شده بودند . با هر زحمتی بود علی مادر رو راضی کرد تا با چند تا آرام بخش چند ساعتی رو استراحت کنه . مادر که خوابید علی لب پنجره اتاق نشست . طبق عادت همیشگی پنجره رو وا کرد تا نفسی تازه کنه . ولی حس غریبی تمام تنشو لرزوند . ۵ شنبه ۲ روز دیگه بود و اون باید بر می گشت . فکر اینکه مادر رو تنها بذاره دیوونه اش می کرد . با یه نگاه به مادرش اولین شب بیوه شدنش رو تسلیت گفت و از اتاق بیرون رفت .

علی تو اون خونه یه اتاق داشت . یه انباری که اونو با کمک پدرش مرتب کرده بود . یه اتاق که آخرین یادبود پدرش بود . اخرین تابستونی که ایران بود اونجا رو با کمک پدرش رنگامیزی کرد . آبی به رنگ اسمون . بغض عجیبی گلوشو می فشرد . اون اتاق آهنگ استقلال طلبی علی رو با صدای بلند فریاد می زد . اهنگی که برای فریاد زدنش مجبور بود مادرشو به سکوتی تلخی آشنا کنه .
برای اینکه سرگرم شده باشه یه البوم عکس برداشت و چندتایی ورق زد تا شاید بتونه خاطره پدرشو تو عکس زنده نگه داره . ولی چیزی دید که که اونو به ۱۰ سال پیش می برد . جایی که آخرین بار (( نگار )) دختر مهندس شاهرخ رو دیده بود .
ادامه دارد ......
نگار
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
اینجا ایران است !!!
علیرضا که رسید تو چارچوب در همه زدند زیر گریه . آخرین باری که ایران اومده بود 3 سال پیش بود . حالا دیگه برای خودش مردی شده بود .. از در خونه که وارد می شد . واقعیتی به سیاهی پرده های دم درب منزلشون تالاپ خورد تو سرش . از همین حالا جای خالی آغاجونشو حس می کرد . بغض غریبی راه گلوشو بسته بود ولی به خودش اجازه گریه نمی داد . فقط تونست خودشو تو بغل مادرش بندازه تنشو با ولع تمام بو کنه . مادر تنها یادگار همسرشو مثل یه تیکه مروارید تو صدف بغل کرد . با دیدن این صحنه همسایه و دوستای محله که تو خونه جمع شده بودند - شیون کشیدند خدایا چه بلایی بر سر خانواده کوچیک 3 نفره اونا اومده بود .مادرداغ همسردیده بود علی عزادار پدر. به قول مادربزرگ علی از نوه های پسری بیشترین شباهتو به آغا بزرگشون داشت قامت بلند - ابروهای کشیده – تک و توک موهای سپید بر سر و سینه ای فراخ علیرضا از اون بچه های با استعداد شهر بود . همیشه تو کلاسای درس نامبر وان و مثبت ظاهر میشد .از اون گذشته مدال چندین قهرمانی کشوری رو با تیم کشتی شهر به یادگار داشت . تو محل همه پهلوان صداش می کردند. انصافا پهلوان قهرمان بود.
بعد از قبولی تو دانشگاه خیلی سریع فهمید که جای آدمایی مثل اون اینجا تو ایران نیست . برای اون هیچی سر جای خودش نبود . نه استاد حرمت استادی داشت و نه دانشجو میل دانستن . برای اون دانشگاه مصداق کامل جایی برای عالمان بی عمل بود . این شد که آهنگ غربت وسرای فرنگ کرد وترک وطن .

فاااااتحه مع الصلوات ........
بعد از ظهر بعد از خاکسپاری یه مجلس ختم قران برای بابای علی تو خونشون برگزار می شد .
مجلس گردون با سردی خاصی از مردم برای حضور و تسلیت هایی که می دادند تشکر می کرد و دائما چند آیه از قران رو که حفظ داشت با صوت خشنی فریاد می زد . شاید تنها کسی که تو هیچ مراسم ختمی ناراحت به نظر نمی رسید همین مجلس گردون بود . مردم مشدی صداش می کردند و دائما براش پیام تسلیت و همدردی می فرستادند . مشدی یه نگاش به جمعیت بود و در سر شاید سودای حلوای تزیین شده . یه چشم اشک و یه چشم خون . اشک برای ظاهرسازی تو مجلس و خون برای او.ضاع بد اقتصادی اش . به قول خودش : (( نمی دونم چرا این روزا این قدر کساد شده .... )) تو یه روز چند جا مجلس ختم می گرفت و چند تا میت غسل می داد
ولی باز کمیت اقتصادش لنگ بود و همیشه 7 گرو 8 داشت . حتی حساب سالمندای منطقه رو از عزرائیل بهتر داشت و می دونست چند روز دیگه فلانی رو باید لباس آخرت بپوشونه
ادامه دارد ......
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
اعتراف
به زانو در آمده ام در دادگاه آفتابگردان های پزمرده اعتراف خواهم کرد تمامی گناهانم را در مقابل علف های هرز. بعد از مرگ فسیل شدم . نفت خوبی هم از من استخراج کردند . نامم طلا بود اگر چه سیاه و بد بو بودم پول شدم فروخته شدم به مبلغی هنگفت . در بازی جهانی نقش گلوله را بازی کردم . وارد تفنگت شدم

و سرانجام من قاتل پسر شما هستم
به سه تار عزیزم
شبهای زیادی را با هم سر کردیم . درست یا به غلط تو به من و من به زخمه زدیم در تنهایی من توشریک غمم ومن هم غم شورت بودم . در بی تماشاگر ترین سالن دنیا به رقص در آمدیم .
بمان تا بمانم

